جدیدترین مطالب میم مثل ماما

صوت قصه (گنجشک فراموشکار)

سال‌ها پیش توی یک جنگل بزرگ و سرسبز روی بزرگترین و بلندترین شاخه درخت جنگل یه گنجشک زندگی می‌کرد. اما گنجشک قصه ما فراموشکار بود.

۳ روز پیش قصه های باران

صوت قصه (جوجه کوچولو)

توی یه مزرعه بزرگ یه جوجه کوچولو زندگی می کرد. یه روز جوجه کوچولو پیش خودش گفت: من دیگه بزرگ شدم و می تونم برم بیرون و همه جا رو تماشا کنم.

۴ روز پیش قصه های باران

صوت قصه (غولِ قارچ جادویی)

یه دختری بود به اسم آنت که خیلی مهربون بود و همیشه به مادرش تو کارها کمک می کرد. یه روز رفت جنگل تا برای سوپ قارچ جمع کنه.

۶ روز پیش قصه های باران

صوت قصه (صلح حیوانات)

یه مزرعه بزرگی بود که کنار یه جنگل سرسبز قرار گرفته بود. این مزرعه پر از مرغ و خروس بود. یه روز آقا روباهه که حسابی گرسنش شده بود تصمیم گرفت با کلک بره تو مزرعه.

۹ روز پیش قصه های باران

صوت قصه (چهار خرگوش کوچولو)

مامان خرگوشی سبدش رو برداشت و رفت برای خرید. بچه خرگوش ها رفتن تا تمشک بچینن، اما یه کدوم از اونا خیلی بازیگوش بود رفت به سمت باغی که مامانشون گفته بود نرید.

۱۰ روز پیش قصه های باران

صوت کاکتوس و جوجه تیغی

سولماز کوچولو همراه مادرش به بازار رفت. سر راهشون یه گل فروشی بود. سولماز کوچولو به مادرش گفت: برام از این گل ها می خری مامان.

۱۷ روز پیش قصه های باران

صوت میوه های غمگین

یه پیشی کوچولو بود که داشت توی حیاط دنبال غذا می گشت. همین طور که دنبال غذا بود یه صدایی شنید...

۱۸ روز پیش قصه های باران

صوت کوشا و بهترین هدیه تولد

کوشا کوچولو خیلی تولد رو دوست داشت و چند روز دیگه تولدش بود. اون تصمیم گرفت به پدر و مادرش کمک کنه.

۲۳ روز پیش قصه های باران

صوت اتحاد کبوترها

یه جنگل بزرگ بود که تعداد زیادی کبوتر کنار هم اونجا زندگی می کردند. تو نزدیکی محل زندگی اونا یه شکارچی بود که می‌خواست پرنده ها رو شکار کنه.

۲۴ روز پیش قصه های باران

صوت خرگوش باهوش

توی یه جنگل سرسبز و قشنگ خرگوش باهوشی زندگی می کرد. توی اون جنگل یه گرگ پیر و یه روباه بدجنس هم بودن و همیشه نقشه می‌کشیدن تا خرگوش رو شکار کنن.

یک ماه پیش قصه های باران

صوت روباه و کلاغ

تو یه روز آفتابی، آقا کلاغه یه قالب پنیر پیدا کرد و اون رو برداشت و رفت روی یه درخت نشست تا پنیرش رو بخوره.

یک ماه پیش قصه های باران

صوت کفش دوزک‌ها

تو یه جنگل سرسبز و بزرگ یه خانواده کفش دوزک زندگی می کردن که یه پسر به اسم خال خالی داشتن.

یک ماه پیش قصه های باران

صوت پازل تازه

مدرسه ایلیا کوچولو نزدیک خونشون بود. اون هر روز صبح با مادرش می رفت مدرسه و عصر با پدرش برمی‌گشت خونه.

یک ماه پیش قصه های باران

صوت میمون بازیگوش

یه میمون کوچولو بود که رو درختای جنگل بازی می کرد و از این شاخه به اون شاخه می پرید.

یک ماه پیش قصه های باران

صوت نی نی و سنجاب کوچولو

تو یه جنگل سرسبز یه خانواده سنجاب روی یه درخت خونه داشتن و زندگی می کردن. سنجاب کوچولو به تازگی صاحب یه برادر شده بود که خیلی بانمک بود.

۲ ماه پیش قصه های باران

صوت موش تنبل و کلاغ دانا

کپل خیلی تنبل بود و تمام مدت روز روی صندلی نشسته بود و فقط غذا می خورد. همه از دست کپل و کاراش خسته شده بودن.

۲ ماه پیش قصه های باران

صوت کفشدوزک و دوستان

یه کفشدوزک بود که خال نداشت، یه شاپرک بود که بال نداشت، یه جیرجیرک بود که حال نداشت.

۳ ماه پیش قصه های باران

صوت شترِ لنگ

توی یک بیابون بزرگ، یه شتر زندگی می کرد که با بقیه شترها فرق داشت. اون نمی‌تونست خوب راه بره و لنگ لنگون می رفت.

۳ ماه پیش قصه های باران

صوت تایماز کوچولو

تازه بهار شده بود و تپه‌های بلند دهکده پر از علف‌های سبز و گل‌های رنگارنگ بود. پروانه‌ها از پیله بیرون اومده بودن و روی گل‌ها بازی می‌کردن و ...

۳ ماه پیش قصه های باران

صوت دو درخت همسایه

تو یه باغ بزرگ دو تا درخت کنار هم زندگی می کردن. یکی درخت گیلاس و اون یکی درخت آلبالو. این دوتا درخت اصلاً با هم خوب نبودن. بهار که می‌رسید شاخه‌هاشون پر از شکوفه‌ ...

۳ ماه پیش قصه های باران